Skip to content

شغل ؟

میدونید هر آدمی باید یک شغل داشته باشه، اما اینکه آیا اون رو دوست داره یا نه یه بحث دیگه است.

من بعد از ازدواج مجبور شدم رو بیارم به یک شغل نرمال که مثل آدم های دیگه روتین وار زندگی کنم ، اما راستش امروز باید اعتراف کنم که به شدت حوصله ام سر رفته، من نیاز به هیجان و دردسر دارم اما خب راستش بنیان زندگی خانوادگی با این نوع روحیه سازگار نیست…

به همین خاطر توصیه میکنم ازدواج نکنید. همه چیز تکراری میشه…

همسر من یک خانم ایده آل گراست. همه چیز رو باید به شکل درستش حل کنه و من هم مجبورم این نقش رو بازی کنم که موافقم در حالی که اصلا اعتقادی ندارم به این مساله…

هفته ی گذشته یه پیشنهاد جالب کاری داشتم… خوراک خودم بود اما بخاطر همسرم مجبور شدم رد کنم. یه جورایی ازم دعوت کردن که با سیستم اطلاعاتی امنیتی برون مرزی همکاری کنم… اما خب سر پول به توافق نرسیدیم. در حقیقتش من اعتقادی به اعتقاداتشون ندارم. بهشون هم گفتم فقط وجه مشترک ما پول هست و بس.

فعلا این ایام یه شرکت مهندسی زدم با صنایع نفت کار می کنم و پروژه های خوبی هم دارم اما حقیقتش حال نمیده…

زندگی این روزها شده کار – خونه – مهمانی – خرید – فیلم دیدن – شنیدن غرغر همسر – سکس – خواب و تکرار…

سکسش هم حال نمیده راستش… اونم حوصله سر بر شده. کمی تنوع لازمه اما خب مولفه های تغییر خیلی زیادن و تا حالا که تغییر نکرده…

Advertisements

آنچه طی دوران غیبت گذشت…

بعد از انجام یکی دوتا پروژه مالی سنگین و بالا پایین کردن یکی دو تا بانک، مدتی مسافرت بودم، دوران استراحت، چون این کارها انرژی زیادی میگیره، بعد هم اینکه دولت آقای روحانی تیم اقتصادی خوبی آورد و اون ها هم سیستم بانکداری رو به روز رسانی کردن و به اصطلاح سوراخ های گشادش رو گرفتن و خیلی سخت شد کار کردن.

لذا من هم سیستم رو عوض کردم و تصمیم گرفتم قالب کار رو جور دیگه ای تعریف کنم، همیشه از کارهای بین المللی خوشم می اومده… اینجوری شد که یک هلدینگ رو ایجاد کردم… پول هایی که داشتیم رو هم جور دیگه ای سرمایه گذاری کردم…

طی این مدت اتفاق های جالبی افتاد برام که فکر کنم مهمترینش ازدواجم باشه :))

باور می کنید ؟ ماه قبل ازدواج کردم. حالا باید در برابر همسرم هم یک آدم موجه باشم و ماهیت مخفی زندگیم رو از اون پنهان کنم و هیچوقت متوجه نشه که من کی هستم در واقعیت…

 

ققنوس

سلام

من برگشتم اینجا

زندگی دوباره شروع شد

میخوام دوباره بنویسم

گل آفتابگردان 7

خونه رو تحویل گرفتیم، سندها هم توسط تیم جاعل آماده شده بود، طی مدتی که داشتیم روی پروژه دکتر کار می‌کردیم، سه بانک و دو نهاد در نظر گرفته شد برای فروش منزل بهشون و وام گرفتن بر روی سند، طبعاً دم چند رئیس بانک و کارمندان ارشد رو دیدیم، برای فرزندانشون لب تاب خریدم، بردمشون دبی به خرج خودم، گوشی موبایل و هدایا…

خلاصه عملیات وام گیری شروع شد، تیم امنیتی هم دکتر رو زیر نظر داشت که از کنترل خارج نشه، من هم با وکیله یه جورایی رابطه‌ی دوستانه و عاشقانه رو حفظ کرده بودم تا خیالم راحت باشه موضوع وکیل جعلی لو نرفته باشه، تیم جعل سند هم به تعداد کافی سند برای ما جعل کرده بود و اسناد مورد نیازمون، تمامی استعلام‌های بانکی که صورت می‌گرفت قانونی بود، چون سند‌های ما همه از نسخه‌ی اصلی جعل شده بود و برابر همون بود.

رفته رفته وام‌ها داشت آماده می‌شد، کارشناسی ملک هم توسط کارشناسان مربوطه بانک صورت می‌گرفت، از سوی دیگه هم شرکتی که تأسیس کرده بودیم به ظاهر در حال انجام کاری اقتصادی بود و گردش مالی و مبادله‌ی مالی قوی داشت با طرف‌های کاری و این خودش سندی بود بر اینکه این شرکت به این وام‌های ملیاردی در جهت توسعه‌ی فعالیت‌هاش نیازمند هست.

پروسه دریافت وام‌ها با کمی تأخیر شروع شد، طی این مدت هم مشغول رایزنی با دو نهاد برای فروش خونه بودیم، تقریبا کار اونطرف هم درست شده بود، کم کم پول‌ها شروع به واریز شدن کرد و فاز سوم نقشه شروع شد…

پانوشت: می‌خوام یه معما طرح کنم ببینم چقدر استعداد کلاهبرداری دارید؟ باشه؟ اگر دوست داشتید بگید که صورت مسأله رو براتون طرح کنم.

گل آفتابگردان 6

میدونید همیشه معادلات شما بازده 100% نخواهد داشت، لذا پیشنهاد می‌کنم که همیشه نقشه‌های دوم و سوم هم داشته باشید، همچنین مدیریت هم نقش بسزایی داره و البته انتخاب اعضای تیم.

باری، برای اینکه روند این پروژه به خطر نیوفته و همچنین اطمینان داشته باشیم و رودست نخوریم، تیم سوم رو وارد عمل کردم، اما ماموریت این گروه با بقیه کاملاً فرق داشت، این گروه در قالب و پوشش نیروی امنیتی وارد ماجرا شدند تا این اطمینان رو داشته باشیم که یک وقت دکتر خارج از برنامه‌ای که طراحی کردیم عمل نکنه و تماسی با پلیس نداشته باشه.

سعید یه مرد میانسال و حدوداً 40 ساله است، فوق‌العاده باهوش و البته قالتاق، می‌شه روش حساب کرد اما باید مواظب باشی که رودست نخوری ازش، 10 سال پیش توی بازداشتگاه با هم آشنا شدیم، روانشناسیش حرف نداره و البته روابط اجتماعی زیادی هم داره، برادر بزرگترش جاعل سند بود و انصافاً هم کارش حرف نداشت و استاد بی مثالی بود در حرفه‌ی خودش و توی دو پروژه هم با هم کار کردیم، سعید توی ماجرایی مربوط به برادرش دستگیر می‌شه و خلاصه با هم بازداشت بودیم و بعد از آزادی با هم در ارتباط بودیم.

سعید نقش یک سرهنگ دوم امنیتی رو بر عهده گرفت، تیمی هم تشکیل داد، قرارمون شد که بابت این همکاری 200 ملیون تومن دریافت کنه بعلاوه تمام هزینه‌های انجام کار اعم از رفت و آمد و تلفن و … خانه‌ای ویلایی رو هم به عنوان پایگاه امنیتی در نظر گرفتیم و زیرزمین اونجا رو به شکل بازداشتگاه در آوردیم.

ماجرا هم به این شکل شد که : از آنجا که دکتر با سفارت رفت و آمدهایی پیدا کرده، ماجرا برای نیروهای امنیتی و ضد جاسوسی جذاب شده و شروع به بررسی ماجرا کردن و دکتر رو زیر نظر گرفتن و بدین ترتیب این احتمال که دکتر تماسی با پلیس برقرار کنه خنثی می‌شه و ادامه‌ی ماجرا…

گل آفتابگردان 5

من به عنوان سرکنسول وارد ماجرا شدم، با آقای دکتر ملاقاتی ترتیب داده شد در هتل استقلال، گپ و گفتی ترتیب داده شد و دکتر جذب شد، این سرآغاز ماجرا بود، یک رابطه دوستانه بوجود آمد و قرار شد دکتر ملکی که داره رو به سفارت اجاره بده، تشریفات اداری این قرارداد هم که توسط نادیا به عنوان وکیل سفارت در حال انجام بود، قرار بر این شد که دکتر با وساطت سرکنسول به یک ویزای یک ساله برسه البته که این مقدمه ‌ای خواهد بود برای اخذ اقامت دائم!

از سوی دیگه تیم دیگه هم در حال آماده سازی سند اون ملک بود برای دریافت وام و در نهایت هم فروشش، ارزش این ملک حدود 9 ملیارد تومن بود، البته که مالک ملک هم کسی نبود جز آقای دکتر، البته که من بودم اما با هویت واقعیه دکتر، مدارک دکتر رو بخاطر ویزا کاملاً در اختیار داشتیم و فقط کافی بود که من بشم آقای دکتر، ملک هم که در اختیار ما بود.

با یکی از ارگان‌های دولتی برای معامله‌ی اون ملک در حال مذاکره بودیم، با چند بانک و …

البته که این پروژه ظرافت‌های خاص خودش رو داشت که متأسفانه نمی‌تونم بگم چون بدآموزی داره و البته که همکاران جدید پیدا می‌کنم، این وسط هزینه‌ هم خیلی کردیم، لباس، وسایل دفتر، ماشین و … کلاً توی این حرفه بریز و بپاش حرف اول رو می‌زنه…

گل آفتابگردان 4

کار وکیل جعلی وکالت برای شرکت‌های خارجی بود که نماینده‌ی منطقه‌ای داشتند و همچنین وکالت برای یک سفارتخانه‌ی خارجی، از یک طرف هم برای برخی موکلین ایرانی از طریق روابطش ویزای مهاجرت تهیه می‌کرد و املاکشون رو به سفارتخانه و شرکت‌های خارجی اجاره می‌داد. البته لازم به توضیحه که سفارتخانه و شرکت خارجی وجود نداشت و بخش دیپلماتیک و تجارت خارجی همه از گروهی از بچه‌ها بودن که در موقع خودش وارد ماجرا می‌شدند.

تیم دوم هم در حال شناسایی افراد بود، توی هتل‌ها، رستوران‌ها، آژانس‌های املاک، آژانس‌های هواپیمایی، بیمارستان‌ها… روش کشف سوژه‌ها رو نخواهم گفت. یکی از مواردی که براش برنامه چیده شد، یک پزشک پولدار بود که تمایل داشت مهاجرت کنه، تیم دیپلماتیک‌ وارد معرکه شدند، با یک ماشین پلاک سیاسی باش تصادف کردند، بعد هم به دلیل امنیت دیپلمات و عدم امکان ماندن در خیابان و با توجه به مقصر بودن ماشین سفارت، قرار شد که خسارت توسط وکیل و نماینده‌ی حقوقی به ایشون پرداخت بشه، آدرس دفتر وکیل به ایشون داده شد و این شروع ماجرا بود.

نادیا به عنوان کارمند حقوقی سفارت با آقای دکتر تماس گرفت و باش قرار گذاشت، اون هم به دفتر آمد، چشمش هم برق می‌زد و زمانی که چک خسارت مالی رو گرفت و دید 10 ملیون تومن بیش از مبلغ خسارتش هست بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و حاضر نشد که قبول کنه و در نتیجه قرار شد نادیا با سرکنسول تماس بگیره برای تعیین تکلیف. سرکنسول هم بخاطر این صداقت دکتر تصمیم می‌گیره شخصاً با ایشون دیدار کنه و به واسطه‌ی وکیل یک قرار دیگر می‌گذارن…

دکتر هم بشدت وسوسه می‌شه که از این فرصت استفاده کنه و ببینه که می‌شه برای مهاجرت اقدامی‌ کرد یا نه ؟ چرا که نه ؟

سر خیابان فرصت

یادداشتهای علی دادپی درباره اقتصاد، تاریخ، احوال شخصیه و غیره سابقا اقتصاد خرد، بازار و خانوار

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

khoondamagh

A topnotch WordPress.com site

کاغذ و قلم

تفکر منطقی(نه ترجیحا خشک و بسیار جدی)،انتقاد اصولی و در نهایت نتیجه گیری

riznevishayeman

Just another WordPress.com site

ناهــید رکســان

وبلاگ ناهید رکسان در وردپرس

تنهایی

آنها برای وجود داشتن به باهم بودن محتاجند

از هر دری سخنی

هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد

شب آویز

آن روز که چمدان را برداشت نمی دانست در آن سوی همه چیز آبی نیست

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

هذيون

هم از سكوت گريزان هم از صدا بيزار

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقشي)

چشم انداز Cheshmandaz.org

سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website