Skip to content

گل آفتابگردان 7

خونه رو تحویل گرفتیم، سندها هم توسط تیم جاعل آماده شده بود، طی مدتی که داشتیم روی پروژه دکتر کار می‌کردیم، سه بانک و دو نهاد در نظر گرفته شد برای فروش منزل بهشون و وام گرفتن بر روی سند، طبعاً دم چند رئیس بانک و کارمندان ارشد رو دیدیم، برای فرزندانشون لب تاب خریدم، بردمشون دبی به خرج خودم، گوشی موبایل و هدایا…

خلاصه عملیات وام گیری شروع شد، تیم امنیتی هم دکتر رو زیر نظر داشت که از کنترل خارج نشه، من هم با وکیله یه جورایی رابطه‌ی دوستانه و عاشقانه رو حفظ کرده بودم تا خیالم راحت باشه موضوع وکیل جعلی لو نرفته باشه، تیم جعل سند هم به تعداد کافی سند برای ما جعل کرده بود و اسناد مورد نیازمون، تمامی استعلام‌های بانکی که صورت می‌گرفت قانونی بود، چون سند‌های ما همه از نسخه‌ی اصلی جعل شده بود و برابر همون بود.

رفته رفته وام‌ها داشت آماده می‌شد، کارشناسی ملک هم توسط کارشناسان مربوطه بانک صورت می‌گرفت، از سوی دیگه هم شرکتی که تأسیس کرده بودیم به ظاهر در حال انجام کاری اقتصادی بود و گردش مالی و مبادله‌ی مالی قوی داشت با طرف‌های کاری و این خودش سندی بود بر اینکه این شرکت به این وام‌های ملیاردی در جهت توسعه‌ی فعالیت‌هاش نیازمند هست.

پروسه دریافت وام‌ها با کمی تأخیر شروع شد، طی این مدت هم مشغول رایزنی با دو نهاد برای فروش خونه بودیم، تقریبا کار اونطرف هم درست شده بود، کم کم پول‌ها شروع به واریز شدن کرد و فاز سوم نقشه شروع شد…

پانوشت: می‌خوام یه معما طرح کنم ببینم چقدر استعداد کلاهبرداری دارید؟ باشه؟ اگر دوست داشتید بگید که صورت مسأله رو براتون طرح کنم.

گل آفتابگردان 6

میدونید همیشه معادلات شما بازده 100% نخواهد داشت، لذا پیشنهاد می‌کنم که همیشه نقشه‌های دوم و سوم هم داشته باشید، همچنین مدیریت هم نقش بسزایی داره و البته انتخاب اعضای تیم.

باری، برای اینکه روند این پروژه به خطر نیوفته و همچنین اطمینان داشته باشیم و رودست نخوریم، تیم سوم رو وارد عمل کردم، اما ماموریت این گروه با بقیه کاملاً فرق داشت، این گروه در قالب و پوشش نیروی امنیتی وارد ماجرا شدند تا این اطمینان رو داشته باشیم که یک وقت دکتر خارج از برنامه‌ای که طراحی کردیم عمل نکنه و تماسی با پلیس نداشته باشه.

سعید یه مرد میانسال و حدوداً 40 ساله است، فوق‌العاده باهوش و البته قالتاق، می‌شه روش حساب کرد اما باید مواظب باشی که رودست نخوری ازش، 10 سال پیش توی بازداشتگاه با هم آشنا شدیم، روانشناسیش حرف نداره و البته روابط اجتماعی زیادی هم داره، برادر بزرگترش جاعل سند بود و انصافاً هم کارش حرف نداشت و استاد بی مثالی بود در حرفه‌ی خودش و توی دو پروژه هم با هم کار کردیم، سعید توی ماجرایی مربوط به برادرش دستگیر می‌شه و خلاصه با هم بازداشت بودیم و بعد از آزادی با هم در ارتباط بودیم.

سعید نقش یک سرهنگ دوم امنیتی رو بر عهده گرفت، تیمی هم تشکیل داد، قرارمون شد که بابت این همکاری 200 ملیون تومن دریافت کنه بعلاوه تمام هزینه‌های انجام کار اعم از رفت و آمد و تلفن و … خانه‌ای ویلایی رو هم به عنوان پایگاه امنیتی در نظر گرفتیم و زیرزمین اونجا رو به شکل بازداشتگاه در آوردیم.

ماجرا هم به این شکل شد که : از آنجا که دکتر با سفارت رفت و آمدهایی پیدا کرده، ماجرا برای نیروهای امنیتی و ضد جاسوسی جذاب شده و شروع به بررسی ماجرا کردن و دکتر رو زیر نظر گرفتن و بدین ترتیب این احتمال که دکتر تماسی با پلیس برقرار کنه خنثی می‌شه و ادامه‌ی ماجرا…

گل آفتابگردان 5

من به عنوان سرکنسول وارد ماجرا شدم، با آقای دکتر ملاقاتی ترتیب داده شد در هتل استقلال، گپ و گفتی ترتیب داده شد و دکتر جذب شد، این سرآغاز ماجرا بود، یک رابطه دوستانه بوجود آمد و قرار شد دکتر ملکی که داره رو به سفارت اجاره بده، تشریفات اداری این قرارداد هم که توسط نادیا به عنوان وکیل سفارت در حال انجام بود، قرار بر این شد که دکتر با وساطت سرکنسول به یک ویزای یک ساله برسه البته که این مقدمه ‌ای خواهد بود برای اخذ اقامت دائم!

از سوی دیگه تیم دیگه هم در حال آماده سازی سند اون ملک بود برای دریافت وام و در نهایت هم فروشش، ارزش این ملک حدود 9 ملیارد تومن بود، البته که مالک ملک هم کسی نبود جز آقای دکتر، البته که من بودم اما با هویت واقعیه دکتر، مدارک دکتر رو بخاطر ویزا کاملاً در اختیار داشتیم و فقط کافی بود که من بشم آقای دکتر، ملک هم که در اختیار ما بود.

با یکی از ارگان‌های دولتی برای معامله‌ی اون ملک در حال مذاکره بودیم، با چند بانک و …

البته که این پروژه ظرافت‌های خاص خودش رو داشت که متأسفانه نمی‌تونم بگم چون بدآموزی داره و البته که همکاران جدید پیدا می‌کنم، این وسط هزینه‌ هم خیلی کردیم، لباس، وسایل دفتر، ماشین و … کلاً توی این حرفه بریز و بپاش حرف اول رو می‌زنه…

گل آفتابگردان 4

کار وکیل جعلی وکالت برای شرکت‌های خارجی بود که نماینده‌ی منطقه‌ای داشتند و همچنین وکالت برای یک سفارتخانه‌ی خارجی، از یک طرف هم برای برخی موکلین ایرانی از طریق روابطش ویزای مهاجرت تهیه می‌کرد و املاکشون رو به سفارتخانه و شرکت‌های خارجی اجاره می‌داد. البته لازم به توضیحه که سفارتخانه و شرکت خارجی وجود نداشت و بخش دیپلماتیک و تجارت خارجی همه از گروهی از بچه‌ها بودن که در موقع خودش وارد ماجرا می‌شدند.

تیم دوم هم در حال شناسایی افراد بود، توی هتل‌ها، رستوران‌ها، آژانس‌های املاک، آژانس‌های هواپیمایی، بیمارستان‌ها… روش کشف سوژه‌ها رو نخواهم گفت. یکی از مواردی که براش برنامه چیده شد، یک پزشک پولدار بود که تمایل داشت مهاجرت کنه، تیم دیپلماتیک‌ وارد معرکه شدند، با یک ماشین پلاک سیاسی باش تصادف کردند، بعد هم به دلیل امنیت دیپلمات و عدم امکان ماندن در خیابان و با توجه به مقصر بودن ماشین سفارت، قرار شد که خسارت توسط وکیل و نماینده‌ی حقوقی به ایشون پرداخت بشه، آدرس دفتر وکیل به ایشون داده شد و این شروع ماجرا بود.

نادیا به عنوان کارمند حقوقی سفارت با آقای دکتر تماس گرفت و باش قرار گذاشت، اون هم به دفتر آمد، چشمش هم برق می‌زد و زمانی که چک خسارت مالی رو گرفت و دید 10 ملیون تومن بیش از مبلغ خسارتش هست بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و حاضر نشد که قبول کنه و در نتیجه قرار شد نادیا با سرکنسول تماس بگیره برای تعیین تکلیف. سرکنسول هم بخاطر این صداقت دکتر تصمیم می‌گیره شخصاً با ایشون دیدار کنه و به واسطه‌ی وکیل یک قرار دیگر می‌گذارن…

دکتر هم بشدت وسوسه می‌شه که از این فرصت استفاده کنه و ببینه که می‌شه برای مهاجرت اقدامی‌ کرد یا نه ؟ چرا که نه ؟

گل آفتابگردان 3

دختره دیگه با من دوست شده بود، هم قرار بود که پیگیر پرونده‌ی من بشه و هم اینکه با هم زندگی کنیم و ببرمش خارج و استادش رو هم که رسما دور زده بود، برای اینکه براش اونور آب‌های نیلگون کار پیدا کنم و قضایای اقامتش، کلیه مدارکش دستم بود، اینجا بود که نادیا وارد ماجرا شد و بعد از جعل و دستکاری یه سری مدارک، نادیا اومد شد مینا(وکیل)!

نادیا یه دختر باهوش بود که توسط فرهاد باهاش آشنا شدم، مدیریت بازرگانی خونده بود، مدتی هم درگیر بازاریابی شبکه‌ای بود و توسط پلیس دستگیر شد، اما ظاهرا که تونست بعد از دو سال خودش رو بیرون بکشه از ماجرا، اما پول‌هایی که به دست آورده بود رو از دست داد، تبدیل شد به یه سابقه‌‌دار، همین قدر کافیه که سرنوشت آدم عوض بشه، دختر بسیار جذابی بود و بلد بود چه کار کنه، توی زندان هم دوره فشرده کلاهبرداری می‌بینه و فارغ‌التحصیل می‌شه.

امتحانش رو پس داده بود و دیدم به خوبی می‌تونه از پس این پروژه بر بیاد، تبدیل شد به وکیل پایه یک دادگستری و برای اینکه خیالمون هم راحت باشه توی یکی از شهرستان‌های نزدیک هم به صورت آزمایشی چند پرونده‌ی حقوقی و شکایت باز کردیم و به عنوان وکیل پرونده دنبال کارش بود تا چم و خم وکالت رو یاد بگیره. وکیل اصلی هم که در تهران بود و در حال خواندن پرونده مالی و اینکه دادخواست بده و …

از طرفی هم من به حساب مینا پول واریز می‌کردم و از طریق اون یه سری پول‌ها رو پرداخت می‌کردم که براش گردش مالی درست کنم با معدل قابل قبول سفارت برای ویزا.

در گوشه‌ای از شهر دفتر وکالتی دایر کردیم، نادیا به نام مینا در اونجا وکالت رو شروع کرد…

پرونده گل آفتابگردان 2

درب نیمه باز بود، صدایی گفت بفرمایید داخل؛ وارد شدم؛ یک آپارتمان متوسط بود، حدوداً 100 متری، سه خوابه، نسبتاً مرتب بود، دختره اومد به استقبال و خوش آمدگویی، لباس نسبتاً نازک و بازی پوشیده بود، جوری که به راحتی سوتینش دیده می‌شده، یک شلوارک سبز هم به پا داشت، موهاش رو هم باز گذاشته بود و مشخص بود وقت زیادی رو صرف صاف کردنشون کرده، آرایش زیادی هم داشت، اصلاً خوشم نیامد، خوش و بشی کردیم و کتم رو دادم بهش که آویزان کنه.

می‌گفت که خونه‌ی خودش هست و به تازگی اساس کشی کرده به اونجا، اما مشخصاً دروغ می‌گفت، چون من در گوشه‌ای از آشپزخانه متوجه‌ی عکس زوج جوانی شدم که لباس عروس و دامادی به تن داشتند و عروس این دختر نبود، ضمن اینکه چند باری که طی چند روز گذشته بعد از دفتر تعقیب شده بود به یک آدرس دیگر می‌رفت. البته مشکوک بودم که متأهل هست و هنوز قطعی معلوم نبود.

خونه‌ی خوبی بود، اساسیه‌اش هم نسبتاً نو بودن، فکر کنم هماهنگ کرده بود و برای ساعاتی اونجا رو در اختیار گرفته بود، بساط مشروب رو برپا کرد و من ساقی شدم، یک پیک سبک برای ریختم و خودم هم حسب عادت سنگین رفتم بالا.دیدم که سعی داره مشروب کم بخوره، حدسم این شد که می‌خواد شیشه رو حفظ کنه برای یک مجلس دور همیه دیگه و در دلم خندیدم و گفتم که به جان عزیزت تا ته شیشه رو در نیارم از اینجا بیرون نمی‌رم. افتادیم به مشروب خوری و امانش ندادم تقریبا نیم لیتر ویسکی خوردم، اون رو هم مجبور کردم که بخوره، دیگه دیدم که می‌گه: خیلی خوردی، گفتم هنوز نه مست شدم و نه گرم، واقعیتش هم همین بود، مست نبودم و کنترل کامل داشتم بر رفتارم، سر صحبت باز شد از پرونده و دیدم داره سوالای حساس می‌پرسه، شک کردم که می‌خواد در عالم مستی ازم حرف بکشه، بحث رو عوض کردم.

خونه‌ی خوبی بود و در ذهن داشتم برای سندش برنامه می‌ریختم که ببینم می‌شه چند برابر ارزش خونه از چندتا بانک وام گرفت یا نه ؟

به کنارم نشست و کمی از حد متعارف به هم نزدیک تر شدیم، دیدم که فضا داره صمیمی می‌شه، من هم نیامده بودم که صمیمی بشم، اصلا هم خوشم نمی‌آمد، به بهانه‌ی سرویس بهداشتی ازش فاصله گرفتم و رفتم آبی به صورتم زدم، برگشتم پیشش و باز هم مشروب خوردیم، دیگه مست مست شده بود و علناً داشت من رو به آغوش خودش دعوت می‌کرد، من اما بیشتر حواسم بود که در خونه دوربین مخفی کار نگذاشته باشند و در کل تله‌ای در کار نباشه، به هرحال زمین حریف بود و بهتر می‌تونست برنامه بریزه، دیدم مست مست روی مبل لم داده و توان حرکت نداره، به بهانه‌ی کمک کردن در جمع کردن ظرف‌ها، سعی کردم اثر انگشتم رو پاک کنم و شیشه رو هم که خالی شده بود رو هم با دستمال تمیز کردم که اثری نمونه. چون به هر حال احتمال هر واقعه‌ای وجود داشت که در پیش باشه ضمن اینکه نمی‌دونم آیا در اتاق‌ها کسی بود یا نه ؟ مجموعه‌ای از احتمالات در کنارم صف بسته بودن و خطراتی که معلوم نبود چه می‌تونه باشه.

به بهانه‌ی کاری ازش عذر خواستم و از خانه خارج شدم، مشروب داشت اثر می‌کرد و ترجیح دادم رانندگی نکنم، زنگ زدم به ف که بیاد و ماشین رو ببره …

من و وکیل باشی( پرونده ی گل آفتابگردان )

ببخشید این چند وقت نبودم، رفته بودم مسافرت، هم اینکه ببینم پتانسیل کشور مورد نظر چی هست و قوانین اونجا چطوره؟

داشتم می‌گفتم، دختر وکیله با من قرار گذاشت، رفتیم ناهار با هم بودیم و دیدم که داره حسابی لوندی می‌کنه و خرج می‌تراشه برای من، می‌دونین با اینکه کار و حرفه‌ی ما مخارجش بالاست، اما من به شخصه برای همه کس خرج نمی‌کنم، خصوصاً یکی از نقاط ضعف اغلب خلافکاران که به همون وسیله هم لو می‌رن، خانم بازیه. من اهلش نیستم، خوشم نمیاد، یه جورایی احساس می‌کنم که فاحشه هستم، در حالیکه بعد از پایان یک پروژه کلاهبرداری، احساس باهوشی و قدرت می‌کنم…

دختره داشت علناً بخاطر پول لوندی و دلبری می‌کرد، من هم خیلی ازش بدم اومد، اما بخاطر منافعم بهش در باغ سبز نشون دادم، فوری هم حرف ازدواج رو پیش کشید و حواشی اون!!! من هم قبول کردم، دیدم این مثل اینکه بوی کباب به دماغش خورده، اما خبر نداره که دارن خر داغ می‌کنن. ضمن صحبت‌هاش بهم در لفافه گفت که اهل عیاشی هست و اینکه بریم شیراز و شمال، خلاصه می‌خواد به خرج من یه ایران گردی و بلکه هم دوبی گردی کنه!

یک هفته‌ای ازش بیخبر بودم و درگیر کارهای خودم که دیدم زنگ زد و شاکی که عزیزم حال عشقتو نمی‌پرسی؟!!! منم کمی باش صحبت کردم و گذشت، شبش بهم مسج داد که یک شیشه ویسکی بخرم بهش برسونم چون دوستش میاد به دیدنش، می‌خوان مشروب بخورن! یعنی به خرج من و به کام ایشون، من هم که خر! من هم به راحتی پیچوندمش، نه بخاطر مشروب یا پولش، بخاطر اینکه طرف من رو چقدر گاگول فرض کرده؟ احتمال قریب به یقین اطمینان داره که من گاگولم!

دو سه روی گذشت و ظاهراً ماجرای ویسکی بدجور مونده بود تو دلش، آخر سر بهم گفت که خسیسی و باید برای شادی دل من می‌گرفتی، من هم توجیهش کردم که گرفتار بودم و شد، دعوتم کرد به خونش برای بعد از ظهر جمعه، البته که با یه شیشه ویسکی ! که بعد هم لیست بلند و بالایی رو پیوست کرد شامل هایپ و کالباس و … خلاصه 250 تومن خرج تراشید و من هم خریدم و رفتم به خونش…

من معمولاً وارد جایی نمی‌شم که ندونم چطور باید از اونجا خارج شد، قبلش محل رو دقیقاً بررسی کردم، با یکی از بچه‌های زیر مجموعه‌ی خودم هم هماهنگ کردم که درجریان باشه من کجام، برای اطمینان و چون نمی‌دونستم چه چیزی اونجا انتظارم رو می‌کشه، هیچ کارت شناسایی همراهم نبردم، تا اگر لازم شد با یک سناریو خودم رو از مخمصه خلاص کنم، خونه‌اش یک آپارتمان بود در طبقه‌ی 4 یک مجتمع 8 واحدی، وارد آسانسور شدم و کلید طبقه‌ی 4 رو زدم…

آسانسور در طبقه‌ی 4 ایستاد و من بیرون آمدم، دیدم درب آپارتمان باز هست، در زدم و صدایی آمد که بفرمایید… وارد شدم…

سر خیابان فرصت

یادداشتهای علی دادپی درباره اقتصاد، تاریخ، احوال شخصیه و غیره سابقا اقتصاد خرد، بازار و خانوار

روز هجدهم

اشعار پژمان بختیاری

khoondamagh

A topnotch WordPress.com site

کاغذ و قلم

تفکر منطقی(نه ترجیحا خشک و بسیار جدی)،انتقاد اصولی و در نهایت نتیجه گیری

riznevishayeman

Just another WordPress.com site

ناهــید رکســان

وبلاگ ناهید رکسان در وردپرس

تنهایی

آنها برای وجود داشتن به باهم بودن محتاجند

از هر دری سخنی

هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد

شب آویز

آن روز که چمدان را برداشت نمی دانست در آن سوی همه چیز آبی نیست

دانش کیهانی

هر دانش و آموزه ای که نوری به جایگاه کنونی ما بتاباند و چشم ما را در ادامه راه بازتر نگه دارد

هذيون

هم از سكوت گريزان هم از صدا بيزار

naghshi

از نشانه های مومن آنست: که وبلاگ نقشی را میخواند. ( پراکندهایی از نقش ونگار اورجینال)

چشم انداز Cheshmandaz

سایت عباس جوادی Abbas Djavadi's Website